

ش نمیگه ت هم نمیگه با یه چیزی بین ت و ش میگه تُما.
مامان- اسمم زهراساداته.
مریم- اسمت پاتمِیه؟(فاطمه ست؟)
مامان- نه. اسمم زهراساداته.
مریم- اسم زهلایه؟
مامان- بله.
چند روزیه هی از من میپرسه اسمت چیه؟ داره تلافی روزایی رو در میاره که ما هی میگفتیم اسمت چیه و با هر مَیَم دادات گفتنش ذوق میکردیم، که اون روزا هنوز تموم نشدن.
ظهر سر ناهار با داداشی هم کلی اسم منو پرسیدن. یه بار که محمد بهش گفت اسم مامان چیه؟ گفت زهلاکانُم(زهرا خانم).اسم بابا رو هم راحت میگه و اسم داداشی رو. البته بدون سیدشون که محمد داره روش کار میکنه!
رفته نشسته رو صندلی گردون میگه منو بِدَگ.منو بِدَگون.(منوبچرخ. منو بچرخون)
اومده نشسته رو میز کامپیوتر. کاغذ پرینت شده رو از پرینتر درآورده میده به من و میگه مامانی بیپَما.(بفرما)
یه کاغذ سفید از پرینتر درآورده و حسابی روش خط خطی کرده. بعد میگه خَلاب دُد. بِدالِش پیلینتِه(خراب شد. بذارش تو پرینتر.)
اون کاغذ سفید رو چند دقیقه روی مانیتور گذاشت که من نتونم بخونم. گاهی دلش میسوخت و میبردش کنار و میگفت ببین. دوباره زودی میذاشتش رو مانیتور. بعد که دید من از بالا یا پایینش میخونم، کاغذو گذاشت رو صورتم و شروع کرد روش نقاشی کردن. هر از چند گاهی هم از کنارش منو نگاه میکرد و میگفت دالی. دوباره میرفت اون ور کاغذ و میگفت نیشتی. مامان نیست.(نیستی. مامان نیست.)
دیروز ظهر نخوابید. چون روز آخر تعطیلات بود، زود شام خوردیم. مریم بعد از شام دراز کشید تو هال و خوابش برد. ساعت 9 بود. محمد هم زود خوابید نسبتا. من و بابا داشتیم برنامه نویسی میکردیم با هم، پس از مدتها انتظار برای چنان لحظه ای، مریم ساعت 11 بیدار شد؛ گریه که بـَتـَنی میگام(بستنی میخوام.) براش بستنی آوردم. خیلی بیشتر از معمول بستنی خورد. انقد خواب بود که چند بار بستنی رو زد به دور و بر دهنش به جای تو دهنش. با کلی فیلم بازی کردن و یواشکی خاموش کردن چراغا و دراز کشیدن بابا، دید انگار همه خوابن و خونه تاریکه و مجبوره بخوابه.
ساعت 3 که ما خواب بودیم، باز بیدار شد که بـَتـَنی. یه بستنی دیگه آودرم. کمی خورد و آب خورد و خوابید.
هنوز گاهی فکر میکنم نصفه شبا کمبود شیره که سردرگمش میکنه.
و احتمالا این آغاز بخش جدیدی از زندگیه که هر چی ببینه سوال اساسی چیستی رو بپرسه.
سال نو مبارک