Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

نارنگی خیلی دوست داره. یه نارنگی آورده و پوستش رو کنده. نصفش رو داده به من، یه پر از نصفه خودش داده به حامد، بس که مهربونه این فرشته من.

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 11:12 نويسنده زهراسادات |

شنبه که از مهد اومد، خیلی ذوق داشت، چون لباس فرمشون رو بهشون داده بودن. بیشتر از همه برای مقنعه. جالب بود برام. چون خودم رو آماده کرده بودم به نرگس بگم لطفا بچه ها رو اجبار به مقنعه نکنید. 

خلاصه مانتو و شلوار و مقنعه میپوشه فرشته من!

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 8:6 نويسنده زهراسادات |

مریم از دیروز یهو بزرگ شده و میخواد همه کاراشو خودش انجام بده. دیشب و امشب خودش گفته میخوام مسکاو (همون مسواک ما) بزنم. خمیردندون زده رو مسواک. رفته خووووب دندوناشو مسواک زده. سرش رو برده زیر شیر آب و آب ریخته تو دهنش، غرغره کرده و ریخته بیرون. آخرین باری که خودم برده بودمش برا مسواک با لیوان یا نهایتا دست خودم آب ریخته بود توی دهنش. تازه امشب گفت سه بار غرغره کردم. 

عصری ظرفا رو شسته. عین یه خااااانم تمام عیار، انقدر قشنگ قابلمه رو با اسکاچ شست که کیف کردم. نظم و دقت تو ذاتشه، برعکس من که هی باید به خودم یادآوری کنم اینا رو. بعد هم گفت میخوام برم حمام، شما نیایید. خودم همه کارا رو میکنم. با تاکید بر این که آخرشم خودم دوش رو میگیرم و از زیرش رد میشم. بدون ذره ای ابراز ناراحتی از این که قرار نیست آب بازی کنه قبل از حمام، رفتیم حمام. من فقط ایستادم و نگاهش کردم و گاهی کمک کلامی یا عملی، اونم خیلی کم. اگر هم میخواستم کاری کنم مثلا کمک تو پوشیدن حوله، میگفت شما ولم کنین. خودم میکنم کارامو. حوله شو پوشید و لباساشو دادم بعش. و رفتم سراغ حامد. کمی بعد دیدم لباساشو پوشیده و باباش دارن سشوار میکنن موهاشو. معمولا لباس پوشیدن بعد از حمام هم به این سرعت نبود.

این اواخر بهش میگفتم برو حمام. میگفت آب بازی کنم یه کم؟ میگفتم هر قدر دوست داشتی اب بازی کن. وانش رو پر میکردم و لوله رو میبستم. کلی بازی میکرد و هر وقت صدا میزد، میرفتم میشستمش و میاوردمش بیرون.

خلاصه که روزی بود امروز، با نشانه های رشد رفتاری.

محمد سر سال و سر نیمسال از تولدش تغییر رفتاری محسوسی داشت. فکر کنم مریم هم چهار و نیم سالگیش رو بروز داده.

خدایا خودت محافظشون باش.

+ تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 0:42 نويسنده زهراسادات |

مریم پاکت پولای عیدی شو پیدا کرده. میگه یه عالمه پول دارم. وقتی بزرگ شدم هر چی حامد بخواد براش میخرم. هر چی خودم بخوام برا خودم میخرم. گفتم ولی بچه ها با پولای خودشونم که میخوان چیز بخرن، باید مامان و باباشون اجازه بدن که اون چیزو بخرن. میگه وقتی بزرگ شم شما کوچیک از منید. هر چی بخواهید براتون... نمیخرم(با حال عصبانی و جدی). هر چیز بیمزه ای که من خریدم، باید بخورید. اما من چیزای خوشمزه براتون میخرم.(به یه حالتی که ناراحت نباشید، من مهربونم)

 

یعنی ما چیزای بیمزه میخریم و مجبورش میکنیم بخوره؟

دیشب رفتیم فست فود تووین. براش پیتزا خریدیم. عکسا رو گذاشته بودم تو گوگل پلاس. عصر که با مامان چت کردیم، مامان بهش میگن رستوران خوب بود؟ میگه پیتزاش بیمزه بود.

 

 

یه ساعت بعد باباش اومدن خونه، میگن صبح پیتزا خوردی؟(باقی پیتزاهای دیشب) میگه بله. میگن خوب بود؟ میگه عاااالی. من این شکلی شدم: 

+ تاريخ شنبه سوم خرداد 1393ساعت 19:10 نويسنده زهراسادات |

داشتم میگفتم همه شبکه ها رو میگردیم، شاید برنامه ای بهتر از پویا توشون بود که خواستی اونو ببینی. میگه: قبلا که شما تو دنیا نبودین، من فقط بودم، مامان همّه بودم؛ دیدم تلویزیونو. فیلمای جنگی نشون میده. 

که منو منصرف کنه و از اول بذارم پویا ببینه.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد 1393ساعت 19:5 نويسنده زهراسادات |

مریم کم غذا میخوره. سر سفره کم میخوره. هی میگه بریم رستوران، وقتی میریم لب نمیزنه به هیچی؛ چلوی خالی یا سیب زمینی سرخ کرده میخوره فقط.

عوضش در طول روز همش میگه چی داریم من بخورم.

بعد از جریان موهاش و پشیمونی من، به این قضیه خیلی فکر کردم. دیدم احتمالا مریم معده کوچکی داره که زود سیر میشه. اگه من اصرارش کنم که زیاد بخوره یا به زور بهش غذا بدم، معده بزرگ میشه و باعث چاقیش تو نوجوانی و بزرگسالی میشه. نمیدونم تحلیلم چقدر درسته ولی به خودم قول دادم صبور باشم و هر وقت غذا خواست بهش بدم تا بعدا دچار مشکل نشه. سخته که سر سفره کم بخوره و نیم ساعت بعد بیاد بگه گرسنه م . اینجوری در طول روز و حتی شب، من باید خوردنی مناسب براش داشته باشم. هله هوله و بسکوییت و اینا هم که کلا دوست ندارم زیاد بخورن بچه ها. قول دادم صبوری کنم باهاش. امیدوارم همچنان بتونم سر قولم بمونم.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد 1393ساعت 18:59 نويسنده زهراسادات |

مریم آبله مرغون گرفت، درست بعد از کوتاهی موهاش. هی گفتم اینم حکمتش، با موی بلند اذیت میشد.

حمام رفتنش هم خیلی راحت تر شده. هر وقت دلش میخواد بره آب بازی، قبول میکنم. دیگه تو فکر این نیستم که چطور بعد از آب بازی بشورمش و بیرون بیارمش. حتی اگه حامد بیدار باشه، وقتی مریم از آب بازی خسته شد، یه دقیقه موها و بدنش رو میشورم و میاد بیرون. خوب شده!

خودش هم به همه میگه خودم دوست دارم موهام کوتاه باشه. دیروز به زنعموم میگفت سرم وقت شونه کردن موهام درد میگرفت، برا همین رفتیم آرایشگاه، کوتاهشون کردیم. حالا راحت شونه میکنم.

باز هم خدا رو شکر.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد 1393ساعت 18:53 نويسنده زهراسادات |

بعضی پشیمونی ها سودی نداره.

مدتی بود تو فکر کوتاه کردن موهای مریم بودم. خودم و باباش و خودش دوست نداشتیم. اما خانواده همسر جان و مخصوصا بیبی جون، خیلی اصرار داشتن که موهاشو کوتاه کنیم. از طرفی موهاش خیلی بلند شده بودن و شانه کردنشون درد داشت. هر بار شونه کردنشون داستان و نمایش میخواست. حمام رفتن و شستن موها هم سخت بود. من نمیرسیدم ببرمش حمام و با کلی ناز و اداش راه بیام و موهاشو یواش یواش شامپو بزنم و تند تند بشورم.

هفته پیش که خودم میخواستم برم آرایشگاه، به مریم گفتم بریم موهاتو کوتاه کنیم که شونه کردنشون راحت باشه. همسرجان راضی شد، به خاطر تابستون و گرما. مریم هم داشت رضایت میداد که خودم پشیمون شدم و ادامه ندادم. گفتم تا سه سال دیگه بخواد موهاشو بذاره و انقدر بلند بشن، میخوره به مدرسه رفتنش و زیر مقنعه با گرمای اینجا بیشتر اذیت میشه. هیچی دیگه با خودم نبردمش.

یه چند باری هم تو این یه هفته مریم گفت بریم آرایشگاه. گفتم باشه.

آخه قبلا با این تهدید که بریم آرایشگاه موهاتو کوتاه کنه، مینشست و موهاشو شونه میکردم و دردش رو تحمل میکرد. حالا درد که نه. خیلی با آرومی برس میکشیدم موهاشو، اما خب بچه ست و حساس به درد.

پنجشنبه که از باغ برگشتیم عجیب گیر دادم که ببرم موهاشو کوتاه کنم. خودمم نمیدونم چرا. اول گفت باشه. بعد گفت نه نریم. آخرش با هانیه و عمه نجمه یه بله ضمنی ازش گرفتیم و تندی رفتیم آرایشگاه. چند روز بود موهاشو شونه نکرده بودم، یعنی نذاشته بود و من هم خیلی گیر نداده بودم. موهاش گره داشت بدجور.  تو آرایشگاه شونه نشد و خودش هم بنا گذاشت که نه. نمیخوام و بریم خونه. دیگه یه کم موهاشو شونه زدم و بافتمشون. خانم آرایشگر هم از بالای بافت موهاشو قیچی زد و موبایل دادم دست مریم که بازی کنه و بدون گریه موهاش کوتاه شد. همون موقع بهشون گفتم یکی منو دلداری بده:(

حالا پشیمونم؛ خیلی. جلوی اشکامو به زور میگیرم. چرا موهای خوشگل دخترمو کوتاه کردم؟ چرا مادر مهربون تر و باحوصله تری نبودم که موهاشو شونه کنم و حمام ببرمش.

حالا خودش راضیه ها. میگه خوبه. اما من دوست ندارم. پسر شده. کاش راه برگشتی بود.

همش فکر میکردم موهاشو کوتاه کنم هم خوشگل میشه، مثل عکسای کوچیکی دخترعموهاش. اما حالا اونجوری که میخواستم نشدن. شایدم چون عجله کردم. شاید وقتی تو آرایشگاه "نه" گفت مریم، باید برمیگشتیم خونه. تو خونه با صبر و حوصله میبردمش حمام. موهاشو شونه میزدم. بعد سر فرصت میبردمش. آخه به خاطر گره موهاش تو آرایشگاه نذاشت درست و حسابی سرشو شونه بزنم.

اینم عکس پنجشنبه عصر، قبل از آرایشگاه رفتن و عکس امروز صبح تو باغ:



و این هم :((


به خودم قول میدم دیگه موهاشو کوتاه نکنم تا وقتی که خودش بخواد، واقعا بخواد. و قول میدم با اداهاش برای بلندی موهاش حوصله کنم.

امضا: یه مامان پشیموووووووووووووون
+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:48 نويسنده زهراسادات |

دیروز برای اولین بار منو زد. یادم نیست چی میخواست که من مخالفت میکردم، احتمالا موبایل بوده. بهش نگاه عصبانی کردم. زد زیر گریه و گفت معذرت میخوام. بلافاصله گفتم باشه. قبول میکنم.(با جدیت گفتم، نه ناز و نوازش) و بغلش کردم. گفتم دیگه نباید این کارو کنی. گفت باش.

چند روزی میشه که وقتی با خواسته اش مخالفت میکنم، واکنش فیزیکی نشون میده. مثلا دستمو محکم فشار میده.

داره بزرگ میشه گلم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:50 نويسنده زهراسادات |

مریم میگه: اینو باید کم بشورین، اینو زیاد.

اول کمو بشورین. باش؟ کارتون زودتر تموم بشه.


فداش بشم، فکر میکنه کاری که کمتر طول میکشه رو اول انجام بدیم بهتره.

میخواست بهم بگه دو جا رو باید بشورم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:46 نويسنده زهراسادات |