X
تبلیغات
فرشته من
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers
بعضی پشیمونی ها سودی نداره.

مدتی بود تو فکر کوتاه کردن موهای مریم بودم. خودم و باباش و خودش دوست نداشتیم. اما خانواده همسر جان و مخصوصا بیبی جون، خیلی اصرار داشتن که موهاشو کوتاه کنیم. از طرفی موهاش خیلی بلند شده بودن و شانه کردنشون درد داشت. هر بار شونه کردنشون داستان و نمایش میخواست. حمام رفتن و شستن موها هم سخت بود. من نمیرسیدم ببرمش حمام و با کلی ناز و اداش راه بیام و موهاشو یواش یواش شامپو بزنم و تند تند بشورم.

هفته پیش که خودم میخواستم برم آرایشگاه، به مریم گفتم بریم موهاتو کوتاه کنیم که شونه کردنشون راحت باشه. همسرجان راضی شد، به خاطر تابستون و گرما. مریم هم داشت رضایت میداد که خودم پشیمون شدم و ادامه ندادم. گفتم تا سه سال دیگه بخواد موهاشو بذاره و انقدر بلند بشن، میخوره به مدرسه رفتنش و زیر مقنعه با گرمای اینجا بیشتر اذیت میشه. هیچی دیگه با خودم نبردمش.

یه چند باری هم تو این یه هفته مریم گفت بریم آرایشگاه. گفتم باشه.

آخه قبلا با این تهدید که بریم آرایشگاه موهاتو کوتاه کنه، مینشست و موهاشو شونه میکردم و دردش رو تحمل میکرد. حالا درد که نه. خیلی با آرومی برس میکشیدم موهاشو، اما خب بچه ست و حساس به درد.

پنجشنبه که از باغ برگشتیم عجیب گیر دادم که ببرم موهاشو کوتاه کنم. خودمم نمیدونم چرا. اول گفت باشه. بعد گفت نه نریم. آخرش با هانیه و عمه نجمه یه بله ضمنی ازش گرفتیم و تندی رفتیم آرایشگاه. چند روز بود موهاشو شونه نکرده بودم، یعنی نذاشته بود و من هم خیلی گیر نداده بودم. موهاش گره داشت بدجور.  تو آرایشگاه شونه نشد و خودش هم بنا گذاشت که نه. نمیخوام و بریم خونه. دیگه یه کم موهاشو شونه زدم و بافتمشون. خانم آرایشگر هم از بالای بافت موهاشو قیچی زد و موبایل دادم دست مریم که بازی کنه و بدون گریه موهاش کوتاه شد. همون موقع بهشون گفتم یکی منو دلداری بده:(

حالا پشیمونم؛ خیلی. جلوی اشکامو به زور میگیرم. چرا موهای خوشگل دخترمو کوتاه کردم؟ چرا مادر مهربون تر و باحوصله تری نبودم که موهاشو شونه کنم و حمام ببرمش.

حالا خودش راضیه ها. میگه خوبه. اما من دوست ندارم. پسر شده. کاش راه برگشتی بود.

همش فکر میکردم موهاشو کوتاه کنم هم خوشگل میشه، مثل عکسای کوچیکی دخترعموهاش. اما حالا اونجوری که میخواستم نشدن. شایدم چون عجله کردم. شاید وقتی تو آرایشگاه "نه" گفت مریم، باید برمیگشتیم خونه. تو خونه با صبر و حوصله میبردمش حمام. موهاشو شونه میزدم. بعد سر فرصت میبردمش. آخه به خاطر گره موهاش تو آرایشگاه نذاشت درست و حسابی سرشو شونه بزنم.

اینم عکس پنجشنبه عصر، قبل از آرایشگاه رفتن و عکس امروز صبح تو باغ:



و این هم :((


به خودم قول میدم دیگه موهاشو کوتاه نکنم تا وقتی که خودش بخواد، واقعا بخواد. و قول میدم با اداهاش برای بلندی موهاش حوصله کنم.

امضا: یه مامان پشیموووووووووووووون
+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:48 نويسنده زهراسادات |

دیروز برای اولین بار منو زد. یادم نیست چی میخواست که من مخالفت میکردم، احتمالا موبایل بوده. بهش نگاه عصبانی کردم. زد زیر گریه و گفت معذرت میخوام. بلافاصله گفتم باشه. قبول میکنم.(با جدیت گفتم، نه ناز و نوازش) و بغلش کردم. گفتم دیگه نباید این کارو کنی. گفت باش.

چند روزی میشه که وقتی با خواسته اش مخالفت میکنم، واکنش فیزیکی نشون میده. مثلا دستمو محکم فشار میده.

داره بزرگ میشه گلم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:50 نويسنده زهراسادات |

مریم میگه: اینو باید کم بشورین، اینو زیاد.

اول کمو بشورین. باش؟ کارتون زودتر تموم بشه.


فداش بشم، فکر میکنه کاری که کمتر طول میکشه رو اول انجام بدیم بهتره.

میخواست بهم بگه دو جا رو باید بشورم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:46 نويسنده زهراسادات |

مریم نوشته های مثلنی شو آورده با هیجان میگه مامان "خط° خوب" نوشتم. 
بس که به محمد میگیم خوش خط بنویس.
+ تاريخ شنبه دهم اسفند 1392ساعت 17:43 نويسنده زهراسادات |

رفته تراش رومیزی قورباغه ای داداش محمد رو آورده میگه این چند سال پیشا مال داداش بوده؟ الانم مال داداشه؟ هنوزم دارتش؟ ازش استفاده میکنه؟

بعد از همه علامت سوالها من گفتم بله. بعد میگه من یه مداد تراش سبز به این قشنگی لازم دارم. چه کار کنم؟

+ تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 15:57 نويسنده زهراسادات |

مریم اول شب که رفته بودیم بیرون، تو ماشین خواب رفت. برای همین شب خوابش نمی اومد. تا ساعت 2:30 با هم کاردستی درست کردیم. نون پنیر گردو خوردیم و بعد رفت که بخوابه. خودش گفت من دیگه خوابم میاد و رفت تو تختش خوابید. رفتم پیشش میگم بیام پیشت؟ میگه نه. دیگه خودم خواب میرم. شما برید. میگم میخوام بمونم پیشت. میگه اینجا محل خوابیدنه. باید بخوابید. سرمو میذارم لبه تختش. میگه اینجوری نه. باید بالش بذارید.

بامداد سه شنبه، 29/11/1392

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 2:56 نويسنده زهراسادات |

دیشب تو فاصله ای که معطل بودیم تا نوبتمون بشه بریم پیش دکتر، من و مریم رفتیم پاساژ مرکزی کیانپارس(روبروی ساختمان پزشکان مطب دکتر). در حال گشتن بودیم که بابا هم رسیدن. حاصل یک مانتوی صورتی برای من بود.

مریم هر کی رو دیده بهش میگه دیدم این خوشگله. به بابا گفتم برا مامان بخرنش!

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 2:27 نويسنده زهراسادات |

آبریزش بینی داشت. بردیمش دکتر. دارو داد.

وزنش کردیم، منشی گفت بذارش رو ترازوی نوزادی که دقیق تره. وزنش با لباساش 12650 بود.

مریم ظریف من، عاشقشم.

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 2:15 نويسنده زهراسادات |

تو بازی، من دختر بودم و مریم بابا.

مریم میگه: دخترم همیشه با خودم میبرمت شرکت. که دختر خوبی هستی همیشه برات چیز خوردنی میخرم.

22/10/92

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 2:6 نويسنده زهراسادات |

در وضعیت گریه زاریه و مرتب بهانه پیدا میکنه برا گریه. بهانه هاش خنده داره گاهی.

سر سفره شام داره سوپ سرد میخوره.یه قطره سوپ ریخته رو دستش،گریه شو شدید کرده. میگم چی شد؟ میگه خیلی درد میکنه دستم. میگم درد چی؟ میگه درد سوپ!


انقدر به نظرم بدیع بود حرفش که بعد از مدتها اومدم وبلاگشو به روز کردم. البته تبلت کادوی تولدم از طرف همسرجان هم در سرعت به روز رسانی بی تاثیر نبود.

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 22:13 نويسنده زهراسادات |