Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
میبینم اومده لباشو یه جوری کرده که یعنی ببین لبامو. 

دیروز روی گوش پاک کن چند قطره رنگ خوراکی ریختم و باهاش تخم مرغ پخته رنگ کرد. امروز گوش پاک کنه رو پیدا کرده، خیسش کرده مالیده به لباش.

بعد این کارا در حین اینه که داره بازی لاک پشتهای نینجا میکنه و خودش برادر بزرگه، لئو ست که آبی رنگه. 

پ.ن1: در نهایت دختر بودن و بازی های پسرونه کردن.

پ.ن2: من تو خونه آرایش نمیکنم. فقط یه چند قلم لوازم مختصر دارم برای عروسی هایی که نمیشه بدون آرایش رفت. 

پ.ن3: بازی لاک پشتهای نینجا یعنی هر کس نقش یکی از لاک پشتها رو داره و بازی- نمایش انجام میشه. 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:52 نويسنده زهراسادات |

مریم: مامان ما چیِ غولا هستیم؟

مامان: ما......آدم غولا هستیم.

مریم: بابا ما چیِ غولا هستیم؟

بابا: خودت چی فکر میکنی؟

مریم: ما تو ماشینْ اسباب بازیِ غولا نشستیم، غولا یه جورایی دارن ما رو میبرن.

پ.ن1: هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست. 

مثلا جواب کاملا مطابق اصول روانشناسی روز بابا و جواب سرهمبندی کنانه مامان. مثلا این که جواب مریم یکی از فلسفه های زندگی معروف دنیاست. 

پ.ن2: مکالمه در راه برگشت از سفر دو روزه به قم در ماشین انجام شده، در تاریخ جمعه 10 بهمن ماه 1393.

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:17 نويسنده زهراسادات |

مریم لحظات آخر قبل از خواب رفتن با بغض و اندکی گریه میگه مامان من نمیخوام بزرگ شدم از شما جدا بشم. میگم کسی قرار نیست از کسی جدا بشه. میگه پس چرا ما از باباجون اینا جداییم؟ و بلافاصله میگه من دلم میخواد بریم خونه آجی هانیه اینا اما هیچ وقت نمیریم.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:23 نويسنده زهراسادات |

نارنگی خیلی دوست داره. یه نارنگی آورده و پوستش رو کنده. نصفش رو داده به من، یه پر از نصفه خودش داده به حامد، بس که مهربونه این فرشته من.

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:12 نويسنده زهراسادات |

شنبه که از مهد اومد، خیلی ذوق داشت، چون لباس فرمشون رو بهشون داده بودن. بیشتر از همه برای مقنعه. جالب بود برام. چون خودم رو آماده کرده بودم به نرگس بگم لطفا بچه ها رو اجبار به مقنعه نکنید. 

خلاصه مانتو و شلوار و مقنعه میپوشه فرشته من!

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 8:6 نويسنده زهراسادات |

مریم از دیروز یهو بزرگ شده و میخواد همه کاراشو خودش انجام بده. دیشب و امشب خودش گفته میخوام مسکاو (همون مسواک ما) بزنم. خمیردندون زده رو مسواک. رفته خووووب دندوناشو مسواک زده. سرش رو برده زیر شیر آب و آب ریخته تو دهنش، غرغره کرده و ریخته بیرون. آخرین باری که خودم برده بودمش برا مسواک با لیوان یا نهایتا دست خودم آب ریخته بود توی دهنش. تازه امشب گفت سه بار غرغره کردم. 

عصری ظرفا رو شسته. عین یه خااااانم تمام عیار، انقدر قشنگ قابلمه رو با اسکاچ شست که کیف کردم. نظم و دقت تو ذاتشه، برعکس من که هی باید به خودم یادآوری کنم اینا رو. بعد هم گفت میخوام برم حمام، شما نیایید. خودم همه کارا رو میکنم. با تاکید بر این که آخرشم خودم دوش رو میگیرم و از زیرش رد میشم. بدون ذره ای ابراز ناراحتی از این که قرار نیست آب بازی کنه قبل از حمام، رفتیم حمام. من فقط ایستادم و نگاهش کردم و گاهی کمک کلامی یا عملی، اونم خیلی کم. اگر هم میخواستم کاری کنم مثلا کمک تو پوشیدن حوله، میگفت شما ولم کنین. خودم میکنم کارامو. حوله شو پوشید و لباساشو دادم بعش. و رفتم سراغ حامد. کمی بعد دیدم لباساشو پوشیده و باباش دارن سشوار میکنن موهاشو. معمولا لباس پوشیدن بعد از حمام هم به این سرعت نبود.

این اواخر بهش میگفتم برو حمام. میگفت آب بازی کنم یه کم؟ میگفتم هر قدر دوست داشتی اب بازی کن. وانش رو پر میکردم و لوله رو میبستم. کلی بازی میکرد و هر وقت صدا میزد، میرفتم میشستمش و میاوردمش بیرون.

خلاصه که روزی بود امروز، با نشانه های رشد رفتاری.

محمد سر سال و سر نیمسال از تولدش تغییر رفتاری محسوسی داشت. فکر کنم مریم هم چهار و نیم سالگیش رو بروز داده.

خدایا خودت محافظشون باش.

+ تاريخ یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:42 نويسنده زهراسادات |

مریم پاکت پولای عیدی شو پیدا کرده. میگه یه عالمه پول دارم. وقتی بزرگ شدم هر چی حامد بخواد براش میخرم. هر چی خودم بخوام برا خودم میخرم. گفتم ولی بچه ها با پولای خودشونم که میخوان چیز بخرن، باید مامان و باباشون اجازه بدن که اون چیزو بخرن. میگه وقتی بزرگ شم شما کوچیک از منید. هر چی بخواهید براتون... نمیخرم(با حال عصبانی و جدی). هر چیز بیمزه ای که من خریدم، باید بخورید. اما من چیزای خوشمزه براتون میخرم.(به یه حالتی که ناراحت نباشید، من مهربونم)

 

یعنی ما چیزای بیمزه میخریم و مجبورش میکنیم بخوره؟

دیشب رفتیم فست فود تووین. براش پیتزا خریدیم. عکسا رو گذاشته بودم تو گوگل پلاس. عصر که با مامان چت کردیم، مامان بهش میگن رستوران خوب بود؟ میگه پیتزاش بیمزه بود.

 

 

یه ساعت بعد باباش اومدن خونه، میگن صبح پیتزا خوردی؟(باقی پیتزاهای دیشب) میگه بله. میگن خوب بود؟ میگه عاااالی. من این شکلی شدم: 

+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:10 نويسنده زهراسادات |

داشتم میگفتم همه شبکه ها رو میگردیم، شاید برنامه ای بهتر از پویا توشون بود که خواستی اونو ببینی. میگه: قبلا که شما تو دنیا نبودین، من فقط بودم، مامان همّه بودم؛ دیدم تلویزیونو. فیلمای جنگی نشون میده. 

که منو منصرف کنه و از اول بذارم پویا ببینه.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:5 نويسنده زهراسادات |

مریم کم غذا میخوره. سر سفره کم میخوره. هی میگه بریم رستوران، وقتی میریم لب نمیزنه به هیچی؛ چلوی خالی یا سیب زمینی سرخ کرده میخوره فقط.

عوضش در طول روز همش میگه چی داریم من بخورم.

بعد از جریان موهاش و پشیمونی من، به این قضیه خیلی فکر کردم. دیدم احتمالا مریم معده کوچکی داره که زود سیر میشه. اگه من اصرارش کنم که زیاد بخوره یا به زور بهش غذا بدم، معده بزرگ میشه و باعث چاقیش تو نوجوانی و بزرگسالی میشه. نمیدونم تحلیلم چقدر درسته ولی به خودم قول دادم صبور باشم و هر وقت غذا خواست بهش بدم تا بعدا دچار مشکل نشه. سخته که سر سفره کم بخوره و نیم ساعت بعد بیاد بگه گرسنه م . اینجوری در طول روز و حتی شب، من باید خوردنی مناسب براش داشته باشم. هله هوله و بسکوییت و اینا هم که کلا دوست ندارم زیاد بخورن بچه ها. قول دادم صبوری کنم باهاش. امیدوارم همچنان بتونم سر قولم بمونم.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:59 نويسنده زهراسادات |

مریم آبله مرغون گرفت، درست بعد از کوتاهی موهاش. هی گفتم اینم حکمتش، با موی بلند اذیت میشد.

حمام رفتنش هم خیلی راحت تر شده. هر وقت دلش میخواد بره آب بازی، قبول میکنم. دیگه تو فکر این نیستم که چطور بعد از آب بازی بشورمش و بیرون بیارمش. حتی اگه حامد بیدار باشه، وقتی مریم از آب بازی خسته شد، یه دقیقه موها و بدنش رو میشورم و میاد بیرون. خوب شده!

خودش هم به همه میگه خودم دوست دارم موهام کوتاه باشه. دیروز به زنعموم میگفت سرم وقت شونه کردن موهام درد میگرفت، برا همین رفتیم آرایشگاه، کوتاهشون کردیم. حالا راحت شونه میکنم.

باز هم خدا رو شکر.

+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:53 نويسنده زهراسادات |