Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
وسط حرفاش گفت بی شعور. گفتم این کلمه خوبی نیست. جز ٕ کلمه های بده که ما نمیگیم.

گفت پس چرا این کلمه ها به دنیا اومدن؟

گفتم ما اینا رو نمیگیم. آدمای بد ممکنه بگن.

گفت به آدمای خوب میگن این کلمه ها رو؟

گفتم ممکنه به خودشونم بگن، حواسشون نباشه که کلمه بدیه.

گفت مثلا دزدا میگن به خودشون؟

گفتم اومممممم

+ تاريخ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:17 نويسنده زهراسادات |

مریم: دایی علیرضا از شما کوچیکتره؟

من: بله.

- وقتی ازدواج کردین چند سالش بود؟

- هفت سالش بود.

- یعنی هنوز بچه بود؟

پ.ن: وقتی ازدواج کردین!!!

هفت سالگی هنوز بچگی ست.

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:27 نويسنده زهراسادات |

مریم: مامان من تو کمد خوراکیا چوب شور دیدم.

من: بله درست دیدی.

- میشه بخورم؟

- نه.

- چرا؟

- برا یه وقتیه که بیرون میخواهیم بریم.

- خب فکر کنید الان بیرونیم

-باشه.(از فکرش و سرعا تحلیل و تخیلش خوشم اومد. تصمیم گرفتم قبول کنم.)

کمی بعد میگه: الان بیرونیم؟

- بله.

- مامان میشه از تو کیفتون چوب شور بدین.

- بله، یه کم صبر کنید بریم کنار، بهت میدم.

الانم داره چوب شور کنجدی میخوره و به منم میده. اولیشو داد به من بس که مهربونه.

+ تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:46 نويسنده زهراسادات |

میبینم اومده لباشو یه جوری کرده که یعنی ببین لبامو. 

دیروز روی گوش پاک کن چند قطره رنگ خوراکی ریختم و باهاش تخم مرغ پخته رنگ کرد. امروز گوش پاک کنه رو پیدا کرده، خیسش کرده مالیده به لباش.

بعد این کارا در حین اینه که داره بازی لاک پشتهای نینجا میکنه و خودش برادر بزرگه، لئو ست که آبی رنگه. 

پ.ن1: در نهایت دختر بودن و بازی های پسرونه کردن.

پ.ن2: من تو خونه آرایش نمیکنم. فقط یه چند قلم لوازم مختصر دارم برای عروسی هایی که نمیشه بدون آرایش رفت. 

پ.ن3: بازی لاک پشتهای نینجا یعنی هر کس نقش یکی از لاک پشتها رو داره و بازی- نمایش انجام میشه. 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:52 نويسنده زهراسادات |

مریم: مامان ما چیِ غولا هستیم؟

مامان: ما......آدم غولا هستیم.

مریم: بابا ما چیِ غولا هستیم؟

بابا: خودت چی فکر میکنی؟

مریم: ما تو ماشینْ اسباب بازیِ غولا نشستیم، غولا یه جورایی دارن ما رو میبرن.

پ.ن1: هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست. 

مثلا جواب کاملا مطابق اصول روانشناسی روز بابا و جواب سرهمبندی کنانه مامان. مثلا این که جواب مریم یکی از فلسفه های زندگی معروف دنیاست. 

پ.ن2: مکالمه در راه برگشت از سفر دو روزه به قم در ماشین انجام شده، در تاریخ جمعه 10 بهمن ماه 1393.

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:17 نويسنده زهراسادات |

مریم لحظات آخر قبل از خواب رفتن با بغض و اندکی گریه میگه مامان من نمیخوام بزرگ شدم از شما جدا بشم. میگم کسی قرار نیست از کسی جدا بشه. میگه پس چرا ما از باباجون اینا جداییم؟ و بلافاصله میگه من دلم میخواد بریم خونه آجی هانیه اینا اما هیچ وقت نمیریم.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:23 نويسنده زهراسادات |

نارنگی خیلی دوست داره. یه نارنگی آورده و پوستش رو کنده. نصفش رو داده به من، یه پر از نصفه خودش داده به حامد، بس که مهربونه این فرشته من.

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:12 نويسنده زهراسادات |

شنبه که از مهد اومد، خیلی ذوق داشت، چون لباس فرمشون رو بهشون داده بودن. بیشتر از همه برای مقنعه. جالب بود برام. چون خودم رو آماده کرده بودم به نرگس بگم لطفا بچه ها رو اجبار به مقنعه نکنید. 

خلاصه مانتو و شلوار و مقنعه میپوشه فرشته من!

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 8:6 نويسنده زهراسادات |

مریم از دیروز یهو بزرگ شده و میخواد همه کاراشو خودش انجام بده. دیشب و امشب خودش گفته میخوام مسکاو (همون مسواک ما) بزنم. خمیردندون زده رو مسواک. رفته خووووب دندوناشو مسواک زده. سرش رو برده زیر شیر آب و آب ریخته تو دهنش، غرغره کرده و ریخته بیرون. آخرین باری که خودم برده بودمش برا مسواک با لیوان یا نهایتا دست خودم آب ریخته بود توی دهنش. تازه امشب گفت سه بار غرغره کردم. 

عصری ظرفا رو شسته. عین یه خااااانم تمام عیار، انقدر قشنگ قابلمه رو با اسکاچ شست که کیف کردم. نظم و دقت تو ذاتشه، برعکس من که هی باید به خودم یادآوری کنم اینا رو. بعد هم گفت میخوام برم حمام، شما نیایید. خودم همه کارا رو میکنم. با تاکید بر این که آخرشم خودم دوش رو میگیرم و از زیرش رد میشم. بدون ذره ای ابراز ناراحتی از این که قرار نیست آب بازی کنه قبل از حمام، رفتیم حمام. من فقط ایستادم و نگاهش کردم و گاهی کمک کلامی یا عملی، اونم خیلی کم. اگر هم میخواستم کاری کنم مثلا کمک تو پوشیدن حوله، میگفت شما ولم کنین. خودم میکنم کارامو. حوله شو پوشید و لباساشو دادم بعش. و رفتم سراغ حامد. کمی بعد دیدم لباساشو پوشیده و باباش دارن سشوار میکنن موهاشو. معمولا لباس پوشیدن بعد از حمام هم به این سرعت نبود.

این اواخر بهش میگفتم برو حمام. میگفت آب بازی کنم یه کم؟ میگفتم هر قدر دوست داشتی اب بازی کن. وانش رو پر میکردم و لوله رو میبستم. کلی بازی میکرد و هر وقت صدا میزد، میرفتم میشستمش و میاوردمش بیرون.

خلاصه که روزی بود امروز، با نشانه های رشد رفتاری.

محمد سر سال و سر نیمسال از تولدش تغییر رفتاری محسوسی داشت. فکر کنم مریم هم چهار و نیم سالگیش رو بروز داده.

خدایا خودت محافظشون باش.

+ تاريخ یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:42 نويسنده زهراسادات |

مریم پاکت پولای عیدی شو پیدا کرده. میگه یه عالمه پول دارم. وقتی بزرگ شدم هر چی حامد بخواد براش میخرم. هر چی خودم بخوام برا خودم میخرم. گفتم ولی بچه ها با پولای خودشونم که میخوان چیز بخرن، باید مامان و باباشون اجازه بدن که اون چیزو بخرن. میگه وقتی بزرگ شم شما کوچیک از منید. هر چی بخواهید براتون... نمیخرم(با حال عصبانی و جدی). هر چیز بیمزه ای که من خریدم، باید بخورید. اما من چیزای خوشمزه براتون میخرم.(به یه حالتی که ناراحت نباشید، من مهربونم)

 

یعنی ما چیزای بیمزه میخریم و مجبورش میکنیم بخوره؟

دیشب رفتیم فست فود تووین. براش پیتزا خریدیم. عکسا رو گذاشته بودم تو گوگل پلاس. عصر که با مامان چت کردیم، مامان بهش میگن رستوران خوب بود؟ میگه پیتزاش بیمزه بود.

 

 

یه ساعت بعد باباش اومدن خونه، میگن صبح پیتزا خوردی؟(باقی پیتزاهای دیشب) میگه بله. میگن خوب بود؟ میگه عاااالی. من این شکلی شدم: 

+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:10 نويسنده زهراسادات |